دل نوشت

در جایی که من زندگی میکنم مردن به هیچ بهانه ای نیاز ندارد و در کسر ی از ثانیه بدون هر گونه بهانه ای میشود برای هر کس ی روی دهد ! حال دیگر بهانه های زیاد را هم به آن اضافه کنید تا در این فرآیند کاتالیزور ی نیز برای سریع تر شدن و ناگهانی بودن شدید تر شود !
می شود سوار بر ناوگان حمل و نقلی شد فرقی نمیکند هواپیما باشد یا قطار شاید هم اتوبوس و یا ماشین های سواری ! در کل نتیجه یکی است آن هم ناگهان و سریع از بین رفتن است ! چیزی که در جایی که من زندگی میکنم ارزشی ندارد جان است ! و برای دادنش تنها کافی است هوا سرد شود ! برف بیاید ! بارانی بزند و سیلی رخ دهد یا شاید هم زلزله و صاعقه ! حتی میتوان با آلودگی هوا سلفی دونفری با حضرت عزراییل گرفت ! شاید هم سوزن بان یک کار بسیار راحت و عبور و مرور دو قطار از دو مسیر را اشتباه کند ! حرف من از فرودگاه جی اف کندی نیویورک و یا فرودگاه هامبورگ یا حتی همین فرودگاه دبی هم نیست ! تعداد تنها دو قطار ! شاخ به شاخ ! یا نه نیازی به این هم نیست ! کافی است تا سرما باشد و برودت هوا و یخ زدگی معابر و …. این ها همه بهانه است برای نبودن ! کاش ….
به جای این نقطه چین ها میتوان تا دلت خواست چیز نوشت ! آن را به شما واگذار میکنم و قوه تخیل اتان چرا که این کاش ها و بلکه ها تنها در رویای ما جا دارد و گرما و سرما و برف و باران و رانندگی و قطار و هواپیما و … همه سر جای خود در حال ایفای وظیفه هستند!

رفیقم رفت !

تازه به محل کار ما منتقل شده بود ! نمیشناختمش و به من هم تازه پست و اطاقی بزرگ داده بودند ! قرار شد مدتی را باهم باشیم تا محل جدیدش را تعیین کنند ! پرس و جویی نمیکنم و اون روز هم نکردم ! اون روز بارون میومد ! شدید و میدیدم که کنار پنجره می ایسته و سیگار میکشه ! دود سیگار رو هم از کنار پنجره که کمی باز کرده بود بیرون می فرستاد ! بیادم نیست از کجا باهم شدیم دوتا رفیق ! و برایم مهم هم نیست ! مهم باید باشد که از کجا و چه وقت؟ فقط بیاد دارم که هر چی فکر میکنم حتی الان هم اونو توی محل کار حس میکنم ! کم حرف میزد اما اگر هم میزد حرف هاش به دل می نشست ! از من سن بیشتری داشت و تجربه و سابقه بالاتری … شاید حدود یک هفته باهم بودیم و حرف میزدیم از همه جا ! و بعد دیدم پست مالی رو بهش دادن و از پیش من به اطاق کناری رفت ! بازهم با هم بودیم بازهم رفیق … یک جورایی بهم افکارمون نزدیک بود و یک جورایی پدرم رو در اون میدیدم … برام از همه جا خاطره داشت از هر چیز که میگفتم میتونست برام حرف بزنه و دوستش داشتم … الان هم دارم ….
سیگار رو زیاد میکشید اونم به انواع و اقسامش و همیشه در جواب من میگفت این سیگار خوبیه ضررش از اونای دیگه کمتره ! بهش میگفتیم سید … سید چرا میکشی … نکش تورو خدا ولی اون میخندید و چند تا شوخی باهام میکرد ! همیشه حس میکردم که دورا دور هوای منم داره و کارهام رو زودتر راه مینداخت اما در قانون و نظم خودش … تو کار با کسی شوخی نداشت ! کار باید جدی باشه و میدونست داره چکار میکنه ! میشد زود فهمید که همه دوستش دارن … یک جورایی به دل مینشست هم خودش هم حرف هاش ! جایی نبود که حرف خودش رو نزنه … کاری که فکر میکرد درسته رو انجام میداد و ترسی از کسی نداشت … مرخصی رو کم میگرفت و همیشه حضور داشت … شاید چند ماه دیگه بیشتر به بازنشستگیش نمونده بود !
خوشحال بود و نگاهش برق میزد … نوه دار شده بود و دوست داشت اون کوچولو رو … معلوم بود خیلی داره کیف میکنه معلوم بود راضیه … همیشه از نوه اش حرف میزد عکسش رو قاب کرده بود و گذاشته بود رو کنار میزش و همیشه یک نگاهش به اون عکس بود …. قرار شده بود یک بار هم من از نوه اش عکس بگیرم … قراری که نشد… مثل همه قرار هایی که باید بشه اما نمیشه !
این روزها دیگه سیگار نمیکشید و پیپ دستش بود … تو اطاقش که دیگه تنهاش گذاشته بودن همیشه پای اینترنت بود یا کتاب میخوند و بازهم باهم حرف میزدیم از اون قدیم ها … قدیم های من و اون به ۱۸ سال پیش برمیگشت نه بیشتر اما قدیم بود و هنوز جدید … میگفتیم و میخندیدیم …. هنوز هم هوای منو داشت و منم دوسش داشتم …. دود پیپ رو میداد تو ریه هاش و فکر میکرد …. مشخص بود که در فکره … اما نمیگفت چه فکری ! میگفتم سید دود پیپ رو تو نده این که سیگار نیست … بهم نگاه میکرد و من سرم رو مینداختم پایین …
این روزها منتظر بازنشستگیش بود که یک دفه مریض شد ! نیومد به محل کار و بعد از دوروز من فهمیدم … گفتن مریض بدی شده … بهش زنگ زدم … حال نداشت و معلوم بود درد داره … خوشحال شد که بهش زنگ زدم و این خوشحالی تو صداش بود …. بار دوم که هفته بعد بهش زنگ زدم بهتر بود از صداش پیدا بود … میگفت دوا درمون ها جواب داره میده … و منم خوشحال شدم و بهش گفتم آخی سید خوب شدی ها … هفته پیش خیلی حالت بد بود … خندید … دنبال دوا درمونش بود تهران رفته بود و بازهم هر از گاهی یا تلفنی بود یا میومد به محل کار اما نه مثل قبل … دیگه سیگار رو نمیکشید اما سیگار داشت اون رو میکشید ! اون همه دود دیگه کار خودشون رو کرده بودن و ….
دیگه نیستش … از پیشمون رفته ! ما رو تنها گذاشته ! به سادگی رفته … به این خیلی وقته که عقیده دارم باید برن این ها باید برن این خوبان این ها که باید قدرشون رو بیشتر بدونیم و ندونستیم باید برن … انگار اون ور کسی منتظرشونه کسی چشم به راهشونه و باید برن کارایی رو اون ور هم بکنن …
دلم گرفته … برای دل گرفتن دلیل کم نیست … برای شادی دلیل زیادی میخواهی اما برای دل گرفتگی دلیل ها کمه چرا که زیاد که بشه راه گلوت رو میبنده ! مثل الان که راه گلوی من بسته شده ! دلم گرفته ….
سید … دوستت دارم و به یادتم … سید ….

به این دنیا آمدن و از این دنیا رفتن

مدتی است به هر رسانه ای سر میزنم نگاهم به کشتار ه فردی یا دسته جمعی جلب می شود! و این فکرم را به خود مشغول کرده! نمیدانم این تصور و این عمل از چه موقع شروع شده از چه تاریخی و از چه بهانه ای ؟ شاید از همان داستان ه مشهور هابیل و قابیل ! هر چه هست را دوست ندارم ! به کدامین گناه و به کدامین عمل هم ! آیا انسان ها را به جز پروردگار ما آفریده ؟ برای چه عنوان به به کدامین قانون میتوان به راحتی جان انسان ها را گرفت؟ نه آن است که این چرخه حیات را خود ه او برایمان رقم زده است؟ چرا نمیتوانیم با هر گرایش هر دین و دیدگاه در کنار هم باشیم ؟ در این جا و آن جا ؟ چه فرق میکند که در کجا؟ آیا این حد و مرزها که زاییده و از خلاقیت ه بشری فانی است بوجود نیامده؟ نمیتوانیم در کنار هم همه ما انسان ها باشیم و زندگی کنیم؟

سال نو …. ماهی قرمز …. سفره هفت سین

و داستان به قوت خود باقی است ! باز هم در شروع سال جدید و مردمی که به دنبال هبوط در پی هم در حال دویدن هستند ! مردمی که شاید خود ندانسته در حال این افت و خیزها هستند آن هم برای هیچ! که اگر از جنس هیچ ه تناولی باشد که هزاران هزار ارزش دارد و اگر نه که ….!
نوروز در حال آمدن است و خانه ها در حال تکیده شدن ! این روزها در خیابان ها چهره های بانوان محترم بسیار دیدنی است ! سرخ و سفید … از همه رنگ و تمیز و سفید …. کاش همیشه عید و نوروز در جریان بود! کاش تمیزی بانوان را آقایان هم به همراه داشتند و هزاران آرزوی دیگر …. هم برای بانوان و هم برای آقایان!
نمیدانم از چه وقت بود که برای این ماهی های زبان بسته قرمز دلم میسوخت … ۵ سال یا بیشتر ولی هرچه به یاد دارم در عجب بودم که این ماهیان نگون بخت با آن وضعیت اسف بار و فلاکت آمیز که در تشت های زرد و آبی … خود را برای نوشیدن قطره حبابی هوا به ما جلوه میدهند تا در نهایت به درون تنگی افتاده و سیزده روز نوروز ما راهمراهی کنند و دیگر هیچ … یکی از جوی آب سر در آورد دیگری به فاضلاب منزل افتاده و دیگری هم خوراک سگی یا گربه ای و شاید هم دست کودکی به فشار بر اندامش رضایت دهد و آخر ….!
شاید از همان ابتدا در نکوهش خرید و فروش این زبان بسته ها مینوشتم و به تمسخر دوستان نیز عادت کرده بودم اما خدا رو شکر میبینم و میخوانم که این روزها خیلی ها در این باره مینویسند و به نوعی همه گیر شده که خود جای امیدواری دارد . اما نمیدانم آیا به تعداد افرادی که تلاش میکنند تا این ماهی ها را نخرند هم افزوده شده؟ماهی های کوچکی که از دنیای بعد از تشت و تنگ خبری ندارند! ماهی هایی که در بدترین شرایط نگهداری میشوند … سردی هوا … گرسنگی و آلودگی زیاد و در آخر هم مرگی ناخواسته! وزارت بهداشت هم امسال اعلامی کرده بود در همین خصوص که ماهی های قرمز آلودگی زیادی را به خانه های ما انتقال میدهند و نباید خریداری شود!
در هر حال دوست عزیز …. لطفا همکاری بفرمایید و به جای این ماهی های بی چاره به دنبال سین باشید ! سفره هفت سین نیازی به این ماهی ها ندارد ! به این ها رحم نمیکنید بیایید به خودتان رحم کنید و از آلودگی و بیماری جلوگیری کنید! دوست من ماهی قرمز در سنت ما ایرانی ها نبوده و نیست …. ماهی قرمز سالیان قبل از چین به ایران راه یافته و سفره هفت سین اما از اجداد ما به ما رسیده و باید به درستی آن را حفظ کنیم ….
دوست من با نخریدن شما ومن و ترویج این نخریدن به یکی از اعضا فامیل خود کم کم صدای دست ها بلند شده و این تجارت کثیف برچیده میشود!
پس : ماهی قرمز از رسم های ما ایرانیان نیست و سر سفره های هفت سین جایی ندارد

همه چیز در حال تغییر است ….

از تغییرات بسیار بزرگ که در سال های اخیر روی داده بارها نوشته ام و گفته ام …. دقت کرده اید آن روزهای نه چندان دور مرگ و مردن بسیار کم بود؟ وقتی به قبرستان ها سر میزدیم ناراحتی و حزنی سراپای مارا فرا میگرفت و اگر از شانس بدمان هم به دسته ای از جماعت تشییع کننده بر می خوردیم تا چندین روز در حال و هوای مرگ و دنیای بعد بودیم؟
دیگر این روزها قبرستان ها مکانی برای همه کار شده … خرید و فروش …. دیدن فامیل و در و همسایه …. خریدن کتاب …. کاسه بشقاب … پیدا کردن سوژه های مختلف … دیدن مدها و لباس های عجیب و غریب … عینک های آفتابی رنگ وارنگ بر روی چشم همه … دیگر آن غم و غصه را کمتر میتوان دید مگر در کنار تشییع کنندگان ….
همه چیز در حال تغییر است حتی مردگان هم دیگر تغییر کرده اند … سنگ قبر ها … محل دفن …
اگر سری به قبرستان ها نزده اید بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است ….