رفیقم رفت !

تازه به محل کار ما منتقل شده بود ! نمیشناختمش و به من هم تازه پست و اطاقی بزرگ داده بودند ! قرار شد مدتی را باهم باشیم تا محل جدیدش را تعیین کنند ! پرس و جویی نمیکنم و اون روز هم نکردم ! اون روز بارون میومد ! شدید و میدیدم که کنار پنجره می ایسته و سیگار میکشه ! دود سیگار رو هم از کنار پنجره که کمی باز کرده بود بیرون می فرستاد ! بیادم نیست از کجا باهم شدیم دوتا رفیق ! و برایم مهم هم نیست ! مهم باید باشد که از کجا و چه وقت؟ فقط بیاد دارم که هر چی فکر میکنم حتی الان هم اونو توی محل کار حس میکنم ! کم حرف میزد اما اگر هم میزد حرف هاش به دل می نشست ! از من سن بیشتری داشت و تجربه و سابقه بالاتری … شاید حدود یک هفته باهم بودیم و حرف میزدیم از همه جا ! و بعد دیدم پست مالی رو بهش دادن و از پیش من به اطاق کناری رفت ! بازهم با هم بودیم بازهم رفیق … یک جورایی بهم افکارمون نزدیک بود و یک جورایی پدرم رو در اون میدیدم … برام از همه جا خاطره داشت از هر چیز که میگفتم میتونست برام حرف بزنه و دوستش داشتم … الان هم دارم ….
سیگار رو زیاد میکشید اونم به انواع و اقسامش و همیشه در جواب من میگفت این سیگار خوبیه ضررش از اونای دیگه کمتره ! بهش میگفتیم سید … سید چرا میکشی … نکش تورو خدا ولی اون میخندید و چند تا شوخی باهام میکرد ! همیشه حس میکردم که دورا دور هوای منم داره و کارهام رو زودتر راه مینداخت اما در قانون و نظم خودش … تو کار با کسی شوخی نداشت ! کار باید جدی باشه و میدونست داره چکار میکنه ! میشد زود فهمید که همه دوستش دارن … یک جورایی به دل مینشست هم خودش هم حرف هاش ! جایی نبود که حرف خودش رو نزنه … کاری که فکر میکرد درسته رو انجام میداد و ترسی از کسی نداشت … مرخصی رو کم میگرفت و همیشه حضور داشت … شاید چند ماه دیگه بیشتر به بازنشستگیش نمونده بود !
خوشحال بود و نگاهش برق میزد … نوه دار شده بود و دوست داشت اون کوچولو رو … معلوم بود خیلی داره کیف میکنه معلوم بود راضیه … همیشه از نوه اش حرف میزد عکسش رو قاب کرده بود و گذاشته بود رو کنار میزش و همیشه یک نگاهش به اون عکس بود …. قرار شده بود یک بار هم من از نوه اش عکس بگیرم … قراری که نشد… مثل همه قرار هایی که باید بشه اما نمیشه !
این روزها دیگه سیگار نمیکشید و پیپ دستش بود … تو اطاقش که دیگه تنهاش گذاشته بودن همیشه پای اینترنت بود یا کتاب میخوند و بازهم باهم حرف میزدیم از اون قدیم ها … قدیم های من و اون به ۱۸ سال پیش برمیگشت نه بیشتر اما قدیم بود و هنوز جدید … میگفتیم و میخندیدیم …. هنوز هم هوای منو داشت و منم دوسش داشتم …. دود پیپ رو میداد تو ریه هاش و فکر میکرد …. مشخص بود که در فکره … اما نمیگفت چه فکری ! میگفتم سید دود پیپ رو تو نده این که سیگار نیست … بهم نگاه میکرد و من سرم رو مینداختم پایین …
این روزها منتظر بازنشستگیش بود که یک دفه مریض شد ! نیومد به محل کار و بعد از دوروز من فهمیدم … گفتن مریض بدی شده … بهش زنگ زدم … حال نداشت و معلوم بود درد داره … خوشحال شد که بهش زنگ زدم و این خوشحالی تو صداش بود …. بار دوم که هفته بعد بهش زنگ زدم بهتر بود از صداش پیدا بود … میگفت دوا درمون ها جواب داره میده … و منم خوشحال شدم و بهش گفتم آخی سید خوب شدی ها … هفته پیش خیلی حالت بد بود … خندید … دنبال دوا درمونش بود تهران رفته بود و بازهم هر از گاهی یا تلفنی بود یا میومد به محل کار اما نه مثل قبل … دیگه سیگار رو نمیکشید اما سیگار داشت اون رو میکشید ! اون همه دود دیگه کار خودشون رو کرده بودن و ….
دیگه نیستش … از پیشمون رفته ! ما رو تنها گذاشته ! به سادگی رفته … به این خیلی وقته که عقیده دارم باید برن این ها باید برن این خوبان این ها که باید قدرشون رو بیشتر بدونیم و ندونستیم باید برن … انگار اون ور کسی منتظرشونه کسی چشم به راهشونه و باید برن کارایی رو اون ور هم بکنن …
دلم گرفته … برای دل گرفتن دلیل کم نیست … برای شادی دلیل زیادی میخواهی اما برای دل گرفتگی دلیل ها کمه چرا که زیاد که بشه راه گلوت رو میبنده ! مثل الان که راه گلوی من بسته شده ! دلم گرفته ….
سید … دوستت دارم و به یادتم … سید ….

روز مرگی

دیگر این روزها خسته شده ام …. از این تکرار … از این ساعت گذاشتن برای بیداری صبح ها که بی خود قبل از آن بیدار میشوم و ساعت را بیدار میکنم … از این که به سرکاری بروم که بیشتر از هر چیز وقت من را میگیرد و هیچ ! از این چشم های از حدقه در آمده که با دیدن من به روی سرشان میرود … از این که باید چهره هایی را تحمل کنم که حالت عق زدن را در من تشدید میکنند . روزمرگی که باید از هفت صبح تا چهار بعد از ظهر تحمل کنم ! بعد از بیست سال دیگر از کاری که شاید روزگاری به آن علاقه داشتم متنفر شده ام ! با وجودی که در این ساعات کاری خودم را در اطاق کارم محبوس میکنم و حتی برای دست به آب هم سعی در خارج شدن از آن چهاردیواری خودم نمیکنم اما باز هم هر روز دلیلی برای درک این روزمرگی پیدا میکنم ! نمیدانم برای چه خود را پایبند میدانم ؟ نه از نظر ریالی و حقوقی آش دهن سوزی است نه از نظر همکاران و جلوه اجتماعی ! کاش از ابتدا پا در این ویرانه نگذاشته بودم ….