د ل ا ر ….

نرخ دلار در بازارهای غیر رسمی از خط قرمز ها هم گذشت و نقل تمامی محافل شد … دیگر به هر جا که میروی پای اصلی صحبت را د ل ا ر به میان میکشد و خود نمایی میکند. با افزایش نرخ آن میتوانم بگویم اکثر افراد جامعه آشکارا و یا در خفا از این افزایش خشنود به نظر میرسند … از آن کسی که با داشتن فقط چند صد دلار هم اکنون خود را در بالای بازار ارز می بینید تا آن که جنسی را همین دیروز به فلان قیمت خریده و اکنون در فکر آن است که با این افزایش چه سودی که نکرده !
کاری به آن ندارم و در حیطه گاه نوشتی های من هم نیست که چرا این افزایش قیمت صورت گرفته و به کجا خواهد رسید ! فقط در آن در تعجبم از آن که این فرهنگ غلط ما و این افکار ناپسند خود بینی ما کی از بین رفته و برای چند قرانی بیشتر آن هم نه در قبال کارکرد موثر بلکه از انباشت تکه کاغذهایی و یا کالاهایی که برای مصرف خریداری کرده ایم چگونه در بالای ابرها قدم برمیداریم؟
چه بر سر ما آمده که نه تنها از این افزایش هیچ گونه واهمه ای را نداریم بلکه خوش حال و سرحال هم شده ایم! آیا نزول ریال تا این حد به این شادکامی چندین قرانی ما می ارزد؟
با انباشت این چند صد دلار که با اندکی کمتر از قیمت فعلی خریداری کرده ایم و یا سکه طلایی که در گوشه کمد انداخته ایم چه کار میتوانیم صورت دهیم؟ بیایید فقط کمی فکر کنیم … این مسایل ساده تر از این افکار درهم ما است …. بسیار ساده تر !!

به کجا چنین شتابان ؟

روزگاری بود که اسم ایرانی غرور خاصی را به ما میداد … این روزگار زیاد از حال ما دور نیست و نبوده ! برای نشستن پای صحبت بزرگ تر ها و پدر بزرگ ها اون وقتا که توی عالم بچگی بودیم باید با ذهن اون ها به خیلی دورها پرواز میکردیم تا بتونیم حرفها و داستانهاشون رو به باور برسونیم . اما این روزها برای رسیدن به گذشته نیاز به پروازی بلند بر عالم تخیل هم نیست . دیگر چیزی به نام فرهنگ ایرانی تاریخ ایرانی شرف و مردی ایرانی غرور ایرانی و … یا دیگر وجود ندارد یا این قدر کم رنگ شده که کسی را یارای بیاد آوردن آن نیست .
دیگر این قدر ما درگیر مسایل جانبی روزگار حالمان شده ایم که گذشته را فراموش کرده و همین حال خود را نیز با وضعیتی اسف بار پیش میبریم . شاید آن نه چندان دورها به فرهنگی غنی می بالیدیم … اما الان باید به چه فرهنگی از خود دل خوش بداریم؟ نیاز نیست که زیاد کنکاش کنیم … از همین دور و بر خودمان در همین جا که نشسته ایم به چند متری خود نگاه کنیم به این وضعیت میرسیم … روشن کردن تلوزیون نه ماهواره چه بسا ضرری بیش از آن ماهواره داشته باشد … کجاست آن کارتون های زمان بچگی ما؟ کجاست آن فیلم های عاطفی؟ کجاست آن اخبار ی که این گونه فجایع در آن نبود؟
شاید دیر زمانی دور فرهنگی داشته ایم که از تمامی جهات میتوانستیم به تمامی ملل دیگر با آن فخر بفروشیم اما دیگر زمانی و حرفی برای آن باقی نمانده … کافی است به خیابان برویم و فرهنگ را به تمامی معنای کلمه آن درک کنیم … نیاز نیست راننده یک خودرو باشید همین که کنار خیابان و به نظارگری مشغول باشیم کافیست تا فرهنگ خورانده شده به فرهنگ ایرانی را ببینیم درک کنیم و زانوی غم به بغل بگیریم.
کجا بوده ایم و به کجا هدایت شده ایم؟ و به کجا میرویم ؟
کجاست آن مهر و عطوفت …. کجاست آن اهمیت به مردان و زنان سال خورده … کجاست آن مهر و محبت به کودکان … کجاست آن …. دیگر نشانی از آن فرهنگ چندین و چند هزار ساله باقی مانده؟ دیگر با تمام گرفتاری های مانده بر تمامی ابعاد زندگی ما کسی دل سوزی برای آن گذشته ها و آن داشته ها خواهد داشت؟ به نظر شما برای رفع این مشکلات باید چکار کرد؟ آیا بهتر نیست از خودمان شروع کنیم و آن را به وسیله آموزش مطلوب به نزدیکانمان به بقیه سطوح جامعه تسری بخشیم. تا من و شما نخواهیم یقین بدانید که هیچ کس دل سوزی نه برای ما نه آن چیزهایی که از دست داده ایم نخواهد داشت. بیایید از خودمان و همین اطراف نزدیکمان شروع کنیم و در انتظار حل آن ها و دوباره بدست آوردن آن ها به طریق دیگر نباشیم.

پیشرفت … تکنولوژی …

فکر نکنم هیچ کس با پیشرفت و تکنولوژی موافق نباشه و از دست آوردهای آن ناراضی … ! اما برای به دست آوردن این گونه توسعه ها و پیشرفت باید هم از نظر فرهنگی و هم از نظر بستر سازی مناسب آن پیشرفت هایی را داشت که هر کدام چهارچوب های خاص خود را دارد و هیچ کدام بدون داشتن دیگری امکان پذیر نیست . متاسفانه در خیلی از موارد دست برداشتن از کاغذ و کاغذ بازی ها و رو آوردن به سیستم های جدید و رایانه ای نه تنها مشکلی را حل نمیکند بلکه مشکلات دیگری هم به مشکلات قبلی اضافه میکند و یا مشکل قبلی را حل اما مشکلی بزرگ تر را بوجود می آورد.
کشور ما هم به مانند دیگر کشورهای در حال توسعه از حدود ۱۰ سال پیش شروع به برداشتن گام هایی کرده که نکته بسیار خوب و مثبتی است اما متاسفانه به مانند دیگر کارها بسیار عجولانه و نسنجیده …. نه تنها از لحاظ فرهنگی آمادگی مردم را نداشته بلکه کاری هم آن چنان در این زمینه انجام نداده و علاوه بر آن بستر مناسب نیز در خیلی از موارد فراهم نساخته . میبینیم که با واریز شدن یارانه ها و یا در ایام نزدیکی به سال جدید و یا اول هر ماه که حقوق ها به حساب های الکترونیکی واریز میشود علاوه بر شلوغی عابر بانکها کلا تمامی موارد الکترونیکی مربوط به حساب ها نیز با مشکل روبرو شده و پرداخت های غیر نقدی و از طریق کارت ها دچار مشکل میشود . یا با شروع به ثبت نام کنکور سایت سازمان سنجش با مواجه شدن ترافیک بالای ثبت نامی دچار وقفه و کندی میشود و شاید ۲ سال باشد که کمی به رفع این مشکل پرداخته اند ….
متاسفانه هنوز خیلی از افراد جامعه آشنایی چندانی با سیستم های رایانه ای و الکترونیکی نداشته و شاید درصدی از افراد بالای ۵۰ سال هم از آن واهمه دارند و در کارکرد دچار مشکل . دیده ام هنوز کسانی را که با داشتن مدارک بالای تحصیلی فرق بین ایمیل و سایت را ندانسته و در دادن یا گرفتن چنین آدرس هایی دچار مشکل هستند.
نمیتوان همه مشکل را به گردن دولت و یا نظام راه انداز این گونه سیستم ها انداخت و اگر موشکافانه به اینگونه موارد که کم هم نیست دقت کنیم رد پایی از عدم داشتن فرهنگ استفاده را به همراه نادانی استفاده از آن میبینیم و چه بسا درصد بالایی از مردم ما که هنوز عقیده ای بر استفاده از این گونه خدمات نداشته و یا اگر استفاده هم میکنند نادرست و غیر اصولی …
در کشورهای پیشرفته به جرات میتوان گفت که تمامی کارها از طریق اینترنت صورت گرفته و مردم هم با وجود فرهنگ سازی که سالها قبل انجام شده به راحتی تمامی کارها را از داخل محل کار یا منزل انجام میدهند. در آن جا همه مردم دارای یک شماره چند رقمی هستند که با کد ملی ما زیاد تفاوتی نمیکند و به راحتی تمامی کارها را با ارایه آن انجام میدهند ولی درست است که ما هم دارای این چنین امکاناتی شده ایم اما آیا واقعا در استفاده از آن به خوبی و راحتی و همین طور سادگی و بدون مشکل هم چون مردم دیگر کشورها هستیم؟ آیا خود این کد ملی و شاید دقیق تر فرهنگ عدم استفاده و یا اسفاده از آن برای ما ایجاد شده است؟
این ها همه موارد کوچکی بود که همه ما در جامعه به آن برخورده ایم . بیایید تا باهم دست به دست هم دهیم و این فرهنگ را ایجاد کرده و در ایجاد آن کوشا باشیم . باید از خودمان شروع کنیم و به نزدیکانمان تسری داده و به محیط بزرگ تری برسیم … تا در آینده نه چندان دور همه ما کشوری پیشرفته را به مانند دیگر کشورها داشته باشیم و تا آن زمان هم بستر تکنولوژی فراهم شده باشد. به امید آن روز و داشتن فردایی بهتر

همه دارایی ما …

به نظر شما همه چیز هایی که داریم همه داشته های همه ما چیه؟ پول ؟ قدرت؟ مقام؟ فرهنگ؟ وطن؟ همه این ها؟
آیا تا به حال به این فکر کردید که بزرگ ترین سرمایه و داشته ما همین افراد کهن سالی هستند که دور رو بر ما هستند و شاید ما نمیبینیمشون؟ همین پدر و مادر ما همین پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها که شاید در خیلی از خانواده ها احترامی دیگر برایشان در نظر نمی گیرند . همین بزرگ تر ها ما که اگر به هر کجا نگاه کنیم یکی از آنها را میتوانیم ببینیم.
همه ما به نوعی همه موارد از داشته های خود را می توانیم در این افراد سال خورده داشته باشیم میتوانیم همه چیز از آن ها بدست بیاوریم از تجربیاتشون از محبتشون از دوستی های آنها از «هربونیشون ….
بیایید دست به دست هم بدیم و قدر لحضات با آنها بودن را بدانیم . نگذاریم وقتی از پیش ما رفتند یادی از آنها کرده باشیم … بیایید همه مهر و محبتی را که داریم بر سر آنها بریزیم که به حق شایسته آن هستند. بیایید دست به دست هم بدیم و این مردان و زنان فداکار را به حال خود نگذاریم. بیایید از همین کوی و برزن شروع کنیم و با احتراممان غرور شکیته شده آنان را به آنها برگردانیم و بدانیم که بازی روزگار ما را هم همچون آنان در می آورد اما در سال هایی نه چندان دور …..

تنهایی

تنهایی و تنها بودن یک حق است که شاید در فرهنگ و جامعه ما معنایی نداشته باشد . در جوامع غربی از همان سنین رشد به کودک این رسم را یاد میدهند تا بتواند به خوبی از دریافت هایش در سنین جوانی , نوجوانی و بزرگ سالی بهره ببرد. اما ما عادت کرده ایم تا این حق را نه تنها برای خودمان در نظر بگیریم بلکه درصدد از بین بردن آن هم برای خود و هم برای دیگران از اطرافیان نزدیک تا دور دست ها هستیم .
اگر اهل سفر باشید و نظاره گر مردم اطراف خود آن هم در سفر به خوبی میبینید که جوان ها که فرقی هم از نظر جنسیت نمیکنند به تنهایی در حال سفر هستند از سفرهای ارزان قیمت گرفته تا سفرهای لوکس . اما آیا ما به خود یا به نزدیکانمان این اجازه را میدهیم؟ به برادر , خواهر , همسر , فرزند خود این آزادی عمل را میدهیم تا بتوانند با خود خلوت کنند؟ با خود در گوشه خلوت تنهایی به فکر فرو روند؟ با خود و تنهایی خود به سفر رفته و دنیا و مردمان و فرهنگ ها و سلیقه های دیگر را کسف کرده و مزه مزه کنند؟ چه دلیلی وجود دارد که باید همه جا باهم باشیم؟ آیا نمیتوان استقلال فردی طرف مقابل خود را حفظ کنیم و به حریم های یکدیگر وارد نشویم؟
زن و شوهر باید از وقتی خطبه کذایی خوانده شد اسیر یکدیگر شوند؟ نباید حداقل خلوتی را برای خود داشته باشند؟ نباید به مهمانی های دوستان خود رفته بدون داشتن آقا بالاسر؟ فرزندانمان همیشه باید برای رفتن به همه جا همراهی ما را به اجبار تحمل کنند؟ آیا با این رفتار علاوه بر از بین بردن حق و حقوق آنان و لطمه زدن به شخصیتشان باعث از بین رفتن اعتماد به نفس آنان نشده ایم؟
بیاد دارم در سفری که به نپال داشتم در یکی از شب ها و در مراسم آیینی در روستایی دور افتاده دختری شاید ۱۸ یا ۱۹ ساله را دیدم که از انگلستان با آن فرهنگ متفاوت به آن جا آمده بود و به تنهایی در جال گشت و گذار بود , آن هم با اعتماد به نفسی بالاتر از من . آیا دختران ما همسران ما و شاید مادران ما حتی فکر این گونه سفرهای مهیج را به خود راه میدهند؟ روی سخنم با جمع کثیری از جامعه ایران است نه آن درصد کمی که با من هم عقیده هستند.
بگذاریم علاوه بر آن اجتماعی بودن به حق و حقوق هم احترام بگذاریم که یکی از این ها همین کنج خلوت تنهایی است و بس …. نظر شما چنین نیست؟

کارتن خالی

این جا ایران است ….
به یک واقعیت طنز مانند جالب برخورده ام که شاید هیچ کداممان فکر آن را هم نمیکردیم …
مواظب باشید … اگر تلفن همراه می خرید یا دوربین یا لنز …. هیچ گاه تصمیم به دور انداختن کارتن آن را به سر خود راه ندهید و اگر به هر دلیلی خواستید این کار را بکنید آن را تکه تکه کنید ….
می دانید چرا؟ در ایران اگر کسی این کارتن خالی را پیدا کند به راحتی میتواند به اولین ایستگاه پلیس مراجعه کند و درخواست پیگیری دزدی کالای مربوطه را بکند و با صدور دستور قضایی به سراغ شما بیاید و ادعای مالک بودن و دزدی شما را داشته باشد. به همین راحتی. در مورد تلفن همراه هم که قضیه جالب تر است چون با صدور دستور قضایی تلفن همراه رد گیری شده و افراد پلیس با دستبند به راحتی شما را دست گیر میکنند ….
این جا ایران است ….

ارزش … اعتبار … ؟

مدتی پیش بود که کانال نشنال جئوگرافی فارسی در قسمت ابر کارخانه ها مراحل تولید ماشین رولزرویس مدل فانتوم را به نمایش گذاشت و در این برنامه مراحل تولید یک فانتوم را از ابتدا تا تحویل به مشتری نشان داد بگذریم که خود برنامه چقدر زیبا تدوین شده بود و چه کارهایی که بر روی ماشین صورت نمیگرفت کارهایی که جز با دیدن این برنامه شاید مخاطب متوجه کیفیت و کمیت این ماشین نمیشد و با دیدن آن میتوانست دریابد که چرا رولزرویس ماشینی سوپر ماشین از هر حیث است و قیمت بالای آن دلیل های زیادی را دارد.
از تعریف ماشین و کانال مستند که بگذریم نکته ای است که در شیوه اداره و مدیریت این گونه برندها مطرح است … بعد از دیدن این برنامه بر آن شدم تا به سایت رولزرویس نگاهی بیاندازم و در فرم ارتباط با ما ی آن نوشته ای مبنی بر این که از کارخانه و مدیریت آن خوشم آمده و تعریف و تمجید از فانتوم و در آخر هم تقاضای ارسال کاتالوگی از آن …. به نظر شما چه اتفاقی روی داد؟ سالیان قبل و قبل از به روی کار آمدن اینترنت با مکاتبه با کارخانه های ماشین میتوانستم کاتالوگ هایی از شرکت های مختلف بدست بیاورم که با گسترش اینترنت و فایل های رایانه ای دیگر کارخانه ها از ارسال کاتالوگ خودداری میکردند و نهایت شما را به دریافت فایل پی دی اف آن محصول مورد نظر راهنمایی میکردند ….
مدیریت فروش رولزرویس با دریافت نامه الکترونیکی من نه تنها به زیبایی جوابی را برایم ارسال کرد بلکه اعلام کرد که به زودی یک نسخه از کاتالوگ چاپی آن را دریافت میکنم و این گونه شد که حدود ۱۰ روز بعد کاتالوگ جامعی را از فانتوم دریافت کردم کاتالوگی با کاغذ بسیار مرغوب به همراه جلد بسیار زیبا و بسته بندی منحصر به فرد … آری مدیریت فروش آن شرکت هم از عدم توانایی مالی من برای خرید آن ماشین آگاه بود و هم از تحریم هایی که علیه ایران اعمال شده بود و اطمینان آن را داشت که هیچ گاه و با هیچ ترفندی به ایران نمیتواند ماشینی به فروش برساند اما در کمال شعور این کار را به انجام داد …
دیگر من هم قضاوت این عمل را به عهده خودتان میگذارم و هیچ ذهنیت دیگری را برایتان ایجاد نمیکنم ….

طبل تو خالی

توی این چندین سالی که دست چپ و راست خودم را شناختم هیچ وقت نبوده که برای کسی بخواهم یادآوری کنم که چیزی را بلد هستم , حتی اگر بلد هم بوده باشم . خیلی قبل تر هم از این تاریخ بیاد ندارم که هم چون چیزی را بازگو کرده باشم و همیشه سعی کردم فراگیر خوبی باشم و همین طور قدر دان فرا دهنده …. همیشه در سمینار ها یا کارگاه ها و یا مقالات هم به دنبال یادگیری بوده ام حتی برای چند کلمه یا چند خط و این را از افتخارات خود میدانم که این چنین پیگیر مسایل مورد علاقه خود هستم .
اما در تعجب مانده ام که چگونه بعضی از دوستان با علم بر ندانستن فخر دانستن خود را به رخ همه میکشند و حتی بر نادانی خود نیز پافشاری میکنند …. حال چه چیزی در این پافشاری و ندانستن بدست می آوردند را نمیدانم ….
ای کاش همه سعی بر یاد گیری داشتیم و از ندانستن موضوع شرمنده و ناراحت نبودیم … آیا من همه چیز را میدانم ؟ آیا شما بر همه چیز آگاه هستید؟ از این جا است که کلمه مکمل معنی پیدا میکند …. پس بیایید بدون هیچ گونه چشم داشتی مکمل یکدیگر باشیم و از ندانسته هایمان نهراسیم …. آن وقت است که شاید … شاید بتوانیم امید به پیشرفت جامعه داشته باشیم

موال و دیگر هیچ

موال … دست شویی … توالت …. WC … کدامش رو می پسندید؟ وای این حرفا چیه … زشته نگم؟ اما خیلی از اوقات رو در این جا سپری میکنیم و بعضی وقتا نبودش حسابی شما رو به خود می پیچونه و در بدر دنبالش میگردید …
ظریفی تعریف میکرد از شاید ۶۰ سال پیش که هر وقت ما توانستیم در معابر شهری خود نسبت به احداث توالت عمومی اقدام کنیم اونوقت هست که شاید بگیم متمدن شدیم و به نظر من هم سخنی به جا است.
بنا به موقعیتی که دارم به خیلی از کشور ها سر زدم و ایران رو هم به خیلی از شهر ها و همیشه در حیرت همین احتیاج اولیه بوده ام و با وجودی که ما مسلمانان و به خصوص ما ایرانی ها که ظاهرا از دماغ فیل هم محکم به زمین افتاده ایم بر این باوریم که تمیزی و پاکیزگی منحصر به ما است , ولی تاسف می خورم که در تمامی مکان های عمومی که از تکنولوژی توالت عمومی بهره میبریم بوی گندی ما را احاطه میکند که دیگر به تمیزی یا امکانات دیگر آن فکر نکرده و فقط می خواهیم هر چه سریع تر قضای حاجت را به جا آورده و بزنیم به چاک .
بله شاید در زمان های خیلی خیلی دور ما مهد تمدن در دنیا بودیم و اروپاییان در کثیفی غوطه می خوردند … بله شاید دیر زمانی ما از تکنولوژی حمام استفاده میکردیم … شاید دیر زمانی ما مهد تمدن بودیم …. بله تمامی همین غرور های کاذبی که ما را در بر گرفته … اما به خود بیاییم و ببینیم الان چه کاره هستیم و چه چیزها را داریم؟ و آیا آن چیزهایی که داشته ایم را هم هنوز داریم یا همان ها را هم از دست داده ایم؟ بگذریم که اگر بخواهم این مطلب را دنبال کنم از بحث اصلی و شیرین موال دور میشویم ….
داشتم این را برای شما می گفتم که در تمامی کشورها میتوانید از دست شویی های مدرن و یا معمولی اما بسیار تمیز استفاده کنیم حال این تمیزی را اگر از آن نظافت چی بهره برده اند خوب است و یا اگر خودشان کلا تمیز هستند که بهتر اما در کل دست شویی های تمیز و بدون بوی چاه فاضلاب … در ایران حتی در پایتخت بزرگ آن و حتی وقتی در فرودگاه بین المللی هم برای دفع این حاجت رجوع به دست شویی میکنید نه تنها از کثیفی بلکه همان بوی تعفن فاضلاب شما را به تاسف میکشاند و نمیدانم آیا درست کردن یک دست شویی عمومی تمیز این قدر باید سخت به نظر بیاید و آیا دوستانی که مدیریتی را بر این گونه مکان ها مثل فرودگاه ها و پایانه های مسافرتی دارند …. بخصوص در مکان هایی که در بدو ورود به کشور از طرف اتباع بیگانه مورد هجوم واقع میشوند نباید فکری اساسی را به عمل بیاورند ؟ آیا این گونه مکان ها به مانند ویترین مملکت ما به نظر نمی آید و نباید حداقل حفظ ظاهر را به عمل آوریم؟
در فرودگاه ها چه از نوع بین المللی و یا داخلی و همین طور بین راه ها و پایانه های مسافری اتوبوسی و یا قطار و یا تاکسی آیا نباید یک چشمه موال برای استفاده عموم و تمیز و بدون بو وجود داشته باشد؟ هیچ فکر خودمان را کرده ایم؟ حالا اون خارجی ها هم گور پدرشان …. شما اگر بعد از خروج از منزل گرفتار این قضای حاجت شدید …. آن هم از نوع دوم چکار میکنید و اصلا چکار میتوانید بکنید؟ فکرش را کرده اید که شاید روزی در این مخمصه گیر بیافتید؟ اگر نه پس از همین الان در مورد مسیر و نقاطی که مورد نظر شما در این مورد میتواند باشد بکنید … تا دیر نشده …. حتما که نباید با مسیر یاب به دنبال مغازه و فروشگاه خاصی باشید …. نقاط مهم در وضعیت قرمز را در نظر داشته باشید ….

Don’t copy ….. If

از یک استاد سخنور دعوت بعمل آمد که درجمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید . محور سخنرانى درخصوص مسائل انگیزشى و چگونگى ارتقاء سطح روحیه کارکنان دورمیزد استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتى که توجه حضار کاملا” به گفته هایش جلب شده بود … چنین گفت: “ آرى دوستان، من بهترین سالهاى زندگى را درآغوش زنى گذراندم که همسرم نبود ” ناگهان سکوت شوک برانگیزى جمع حضار را فرا گرفت … استاد وقتى تعجب آنان را دید، پس از کمى مکث ادامه داد: “ آن زن، مادرم بود ”
حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد…
تقریبا” یک هفته از آن قضیه سپرى گشت تا اینکه یکى از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانى نیمه رسمى دعوت شد آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه خدا سرش شلوغ بود و وقتی خواست که خودى نشان داده و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه محفل را بیشتر گرم کند. با صداى بلند گفت “ آرى، من بهترین سالهاى زندگى خود را درآغوش زنى گذرانده ام که همسرم نبود! ” همانطورى که انتظارمیرفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت و طبیعتا” همسرش نیز دراوج خشم و حسادت بسر میبرد … مدیر که وقت را مناسب میدید،‌ خواست لطیفه را ادامه دهد، اما از بد حادثه، چیزى به خاطرش نیامد و هرچه زمان گذشت، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد، تا اینکه بناچار گفت راستش دوستان، هرچى فکر میکنم، نمیتونم بخاطر بیارم آن خانم چه کسی بود!

نتیجه اخلاقى

Don’t copy; if you can’t paste