تاکسی های شهر

این روزها دیگر همه چیز تغییر کرده و از گذشته به جز در عکس های نه چندان قدیمی چیزی نمی بینیم ! دیگر آن حال و هوای قدیم آن صفایی که در بین مردم وجود داشت نیز جای خود را به لایک پرانی ها و عضویت در جامعه مجازی به در آمده و این خود یک آفت مهم در بین ما ایرانی ها است ! چرا که با وجود رشد فزاینده تکنولوژی در جوامع دیگر به خصوص جوامع غربی هنوز هم آنها پابند به یک سری عادات و رفتار های قدیمی هستند و هنوز هم برای پاسداشت رسم و آیین ها پافشاری می کنند.
تاکسی ! این ماشین هایی که از قدیم در شهر ها مشغول هستند و به جابجایی مسافران می پردازند! به یاد دارید تاکسی های هر شهر در ایران به یک رنگ بودند؟ تاکسی های تهران نارنجی رنگ و تاکسی های مشهد و قم مشکی و تاکسی های شیراز هم ماست خیاری !! آن موقع ها به تاکسی های دورنگ شیراز که سفید و سبز بودند ماست خیاری میگفتند ! کجا هستند آن رنگ ها آن تاکسی های بنز قدیمی آن پیکان های مدل ۱۳۴۶ و آن فورد های قدیمی ؟ دیگر حتی لاشه های آن ها را نیز در پارکینگ های شهرداری ها و راهنمایی رانندگی نمی بینیم !
کاش باز هم به جای این تک رنگی ها به آن همه رنگ می رسیدیم و دلمان شاید باز می شد! تاکسی های شهر شما چه رنگی بودند؟

عمو نوروز

به بهانه فرا رسیدن سال جدید ! در نوروز و آداب آن از گذشته تا به الان فراز و نشیب های زیادی داشته ایم و شاید تحریف ! همیشه در این فکر بودم که چرا حاجی فیروز را در جشن های نوروزی و خیابان ها در این ایام شاد می بینیم ! حاجی فیروز که با سیاهی خود و لباس قرمزش ترس مبهمی را در چهره بچه ها رقم میزند! تا به حال در خیابان ها و جاهایی که حاجی فیروز با رقص و پایکوبی خود شادی را برای ما بزرگ ها می آورد به چهره بچه های زیر ۵ سال دقت کرده اید؟ به این فکر کرده اید که ما در این ایام شخصیت مهربان و پیرمرد خوش مزه عمو نوروز را هم داریم؟ چرا عمو نوروز از فهرست شادی های نوروزی ما بیرون رفته است؟ پیرمرد مهربان ی که با کوله ای پر از هدیه میتواند با آن لباس سبز و ریش سفیدش خاطره خوبی را برای عید و نوروز به همراه داشته باشد.
ایام کریسمس بچه های فرنگ از سر و کول هم بالا میروند تا بتوانند سانتا را ببینند و هدیه ای از دست او به ارمغان داشته باشند … همان پیرمرد با شکم فربه خود و زنگوله و احیانا سوار بر سورتمه برای رساندن هدیه ها ! ما نیز بیاییم و برای کودکان ایرانی این هدیه را از دستان عمو نوروز برایشان به ارمغان بگذاریم . بیاییم شادی را در چهره کودکان با دادن هدیه های کوچک اما پر بها از عمو نوروز داشته باشیم . ما خود دارای فرهنگی غنی هستیم اگر بخواهیم و اگر به خوبی فکر کنیم !

photo_2016-03-17_23-31-17

شمعدانی بهاری

این روزها در شهر تو شمعدانی ها منتظر بهارند ! هیچ بیادت هست بوی ساقه شمعدانی را ؟ بوی طراوت ! بوی سبزی ! خاص بوی آب ! این بوهای یک شمعدانی است با گل های قرمز رنگ کم پر ! بو و یادی که شاید کسی نه ببیند و نه ببوید ! برای خیلی از آدم ها این ها معنی ندارند اما من ! برای من بوی این تازگی و این شمعدانی مستقبم به ایوان خانگی تو راه پیدا میکند ! درست انگار تونلی زده شده از همین خیلی دور ه من به آن تراس تو با آن  توری جدیدش ! توری که شد مرز بین من و تو ! سد راه رسیدن تو به  آن شمعدانی

so23.jpg

ما ملت توریست زده !

ما بد مردمانی هستیم ! نمیدانم از کی بد شدیم فقط این را میدانم که دیگر شاید امیدی به ما نباید داشت ! در تمامی موضوعات از ساخت یک پیچ ساده تا نظریه پردازی در خصوص نظریات انشتین خود صاحب نظریم و دارای فخر و فیوضات اما برای مردم خودمان و تا چند روزی را از ایران دور میشویم یا نه در همان ایران خودمان به چند توریست هم برمیخوریم بنده آن بنده ترینیم ! بد مردمانی شده ایم !
ماجرا از آن جا شروع شد که بنا به موقعیت شخصی و علاقه خودم برای دیدن نادیده ها و ناشناخته ها پاشنه کفش را مدت هاست بالا کشیده ام و نه تنها به جهان گردی بلکه ایران گردی را نیز در حال کامل کردنم ! برای ثبت تمامی زیبایی های دنیا دوربین را به دوش میکشم و از جای جای وطن تا دورترین نقاط دور از کشورم را در هدف خود قرار داده ام تا چه شود و چه بینم ! مدت ی قبل بود که به شهری تاریخی عزم سفر کردم شهر کاشان که بیش از حد میشود گفت در دسترس همگان است ! و این دسترسی را هنوز خیلی ها بدستش نیاورده اند ! میدانستم شهری است با غنای تاریخی و فرهنگی بالا که خود با قرار گرفتن در حاشیه کویر از جاذبه ای فراوان برایم برخوردار خواهد بود پس مهیا شدم برای سفری چند روزه برای دیدن کاشان و اطراف آن !
با ورود به شهر و محله های قدیمی نیازی حتی به پرس و جو هم نبود و با تابلوهای آگاهی دهنده هم میتوانستم به خانه های تاریخی و باغ های آن دست یابم ! و خود را در آن محله های قدیمی رها کنم و برداشتی داشته باشم از دوران قدیم ه کشورم و به ترین هایی دست یابم که بر روی عنوان خانه های تاریخی آن نام نهاده شده بود ! مثل قدیمی ترین خانه تاریخی مثل بی نظیر ترین عمارت کاشی کاری شده خاورمیانه مثل زیباترین آینه کاری و ….
به محله سلطان امیر احمد در بافت قدیمی شهر وارد شدم جایی که این خانه های قدیمی در آن محله واقع شده خانه عامری ها خانه بروجردی ها خانه طباطبایی ها و فضای کاملا توریستی را به خود اختصاص داده و تقریبا در تمامی روزها به خصوص آخر هفته ها میزبان توریست هایی از همه کشورها و همین طور از داخل ایران می باشد و میتوان در چهره توریست های غیر وطنی رضایتی زیاد تر از آنچه را که باید دید ! رضایتی که شاید توریست های وطنی نه به آن دست یافته اند و نه تصورش را در سر می پرورانند !
نمیدانم از کجا این را در سر مردم جای داده اند که هر کس دوربین بزرگ تری دارد عکاس تر است و همین طور پول دار تر؟ نمیدانم چرا کسی در این فکر نیست که دوربین هم یک ابزار است شاید به نوعی مثل ابزار هایی برای کارهایی نه کمتر و نه بیشتر و این ابزار برای هر کس تعریف خاص خود را دارد از دوربین های قوطی کبریتی تا دوربین های قطع بزرگ که بسیار در چشم بیننده خود را فرو میکند ! راهی اولین خانه شدم ! خانه بروجردی ها ! در پاگرد و در قسمت اطاق شیشه ای آن آقایی محترم نشسته بود که در پشت سرش به بزرگی نوشته شده بود عکس گرفتن با دوربین های حرفه ای ممنوع ! برایم جای تعجب داشت و همیشه در قدیم برای عکس گرفتن از نقاشی های قدیمی در کشورها ممانعتی برای عکس برداری با فلش دوربین دیده بودم که آن هم این روزها در حال منسوخ شدن است به طوری که از نقاشی مونالیزا در موزه لوور هم روزانه هزاران عکس آن هم با فلش گرفته میشود و چهره مونالیزا در پشت صفحه ای شیشه ای به راحتی در حال لبخندی است که اثرش تا به امروز هم کم نشده اما در اینجا در این خانه تاریخی عکس برداری با دوربین حرفه ای ممنوع؟ خود نوشته در حال بو دادن بود ! چه کسی دوربین را تفکیک میکند به حرفه ای بودن یا غیر حرفه ای بودن ؟ یعنی این دوربین های بدون آینه حرفه ای کوچک هم حرفه ای هستند ؟ یا شاید هم نیستند ؟ سنگینی کارت های عکاسی من در جیبم از یک طرف کارت هایی که از انجمن های مختلف ایرانی و خارجی برایم صادر شده بود و در تمامی قوانین آنها به صراحت از عکس گرفتن در تمامی جاها خبر میداد که هیچ منعی ندارد و میتوان با نشان دادن آن در همه جا اقدام به عکس برداری کرد و از طرفی در خیلی از موزه های خارج از ایران هم با نشان دادن آن ها میشد از خرید بلیط نیز خود داری کرد و به عنوان عکاس بازدیدی مجانی داشت ! آقای محترم پشت گیشه با دیدن من و همکارم که هر کدام دوربین های بزرگی را بر روی دوش داشتیم دو به چند بود که چه باید بگوید ؟ اصلا حرفی باید بزند یا مثل خیلی از جاها شتر دیدی ندیدی ! اما زبان ه دراز من و سوال در مورد مبلغ ناچیز ورودی به خانه که آیا من با داشتن این کارت ها معاف از پرداختش هستم یا خیر مهلتی نه به او داد و نه به من ! با سوال از مقام بالاتر مشخص شد که باید مبلغ پرداخت شود ! وارد شدیم و باز در همه جا درج کرده بودند عکس برداری و فیلم برداری با دوربین های حرفه ای ممنوع ! هنوز به عمارت اول خانه خوب نگاه نکرده بودم که توریست های خارجی را دیدم که با دوربین های خود چه بزرگ و چه کوچک در حال عکس گرفتن هستند چرا که نوشته های فارسی عکس برداری ممنوع آن هم با دوربین های حرفه ای را نمیتوانند بخوانند ! جالب شد ! ظاهرا این نوشته برای توریست های خارجی نیست و تنها برای ایران گردان وطنی صادق است ! خودم را به میان توریست های خارجی زدم و با تیپ و قیافه کاملا ایرانیم سعی کردم خود را قاطی آنها جا زده و به عکس برداری مشغول شوم ! ظاهرا بسیار ناشیانه به این کار مبادرت ورزیدم چرا که نگهبان اطاق رو به من کرد و گفت نگران نباش حراست برای وقت ناهار پست خود را ترک کرده تا نیامده میتوانی عکس بگیری ! در خود فرو رفتم ! آن سوی دیوار عمارت اصلی عکاسان ژاپنی با سه پایه و نورهای استودیویی مشغول عکس از دخترکی هم مسلک خود بودند شاید برای پروژه ای از ایران ! من بودم و زیبایی خانه و همکارم و دوربین های بزرگمان ! آنقدر در خود فرو رفتم که با بی حوصلگی تمام از آن خانه بیرون زدم بدون فشردن دکمه شاتر ! به خانه بعدی رفتیم خانه طباطبایی ها خانه ای که تعریف آن را در همه جا دیده و خوانده بودم و مشتاق برای دیدنش و گرفتن چند عکس ه ناشیانه !
هنوز پای خود را وارد اطاق نگهبانی خانه طباطبایی ها نکرده بودم که نگاه های سنگین آقای پشت میز نشین با ظاهری بسیار مدیر روی من سنگینی کرد ! هنوز شروع به سخن نکرده بودم که دقیقا این جمله را شنیدم ! شما نمیتوانید وارد خانه شوید ! دور و بر خودم را نگاه کردم ! آقا با من بودید؟ من؟ چرا؟ در پیشانی من چه نوشته شده ؟ آقای مدیر من عضو انجمن های …. شما عضو هر جا دلت میخواهد باش ! آقای عزیز من عضو انجمن عکاسان میراث فرهنگی هستم ! آقای مدیر دقیقا این را تفهیم کرد ! شما خود وزیر گردشگری هم باش من به تو اجازه نمیدهم وارد این خانه شوی ! صدای آقای مدیر پتکی بود که بر روی من آوار شد ! چگونه میتوانم به ایشان بقبولانم که این کارت ها هر کدام بنا به علتی در جیب من قرار گرفته ؟ چگونه میتوانم ببینم که در این بین توریست های خارجی وارد شدند با همه دوربین های بزرگ و کوچک خود و آن اقای مدیر چیزی به آنها نگفت ! شاید علت این بود که انگلیسی یا فرانسه را بلد نبود نه؟ چه قانونی وجود دارد که تفکیک میکند من را با توریست هایی که مال این مملکت هم نیستند! اینجا هم بزرگ نوشته شده بود عکس برداری و فیلم برداری با دوربین های حرفه ای ممنوع آن هم به زبان شیرین فارسی !
چگونه میتوانستم برای آن آقای محترم که انگار این خانه از میراث پدری ایشان است خواست تا به من گوش دهند فقط متوجه شوند که من چه میگویم؟ شاید ظاهر من با دوربین های بزرگ خیلی غلط انداز است و بی جهت در چشم ایشان ! نمیدانم ! میدانستم در هر دو صورت چه بمانم و توضیح دهم و چه برگردم روزم را خراب کرده اند ! توضیح برای چه کسی ؟ فردی که حاضر به شنیدن هم نیست و حتما در شهر خود محل کار خود خانه قدیمی طباطبایی ها که ظاهرا آن هم از آن ایشان است من محکوم و ایشان حاکم ؟ برگشتم !
سفر من به کاشان تمام شد ! کاشان که دیگر حتی اسمش هم جز یک خاطره مبهم و دردناک چیزی برایم ندارد ! چرا باید ما در مملکت خود با هم فرهنگ خود با هم زبان خود اینگونه برخورد را داشته باشیم ؟ چرا باید قانون ها را نه از روی کتاب قانون بلکه از روی کوتاه فکری خود بنویسم و تشریح کنیم ؟ مامور قانون تنها وظیفه اجرای قانون را دارد نه تفسیر آن ! با گرفتن عکس از در و دیوار و آینه کاری و کاشی چه صدمه ای به مجموعه ها وارد خواهد شد؟ و هزاران سوال دیگر که اصل آن به این برمیگردد که این خانه ها این موزه ها نباید در زیر اجرای قوانین دستگاه مربوطه باشد؟ نه آنگونه که در کاشان زیر نظر شهرداری کاشان و یا افراد خاص؟
باشد که بتوانیم ایران را برای همه ایرانیان در معرض دید قرار دهیم نه آنکه ایرانی با این غنای بالای فرهنگی و تاریخی به کشورهای همسایه برای دیدن تاریخی نه به اندازه مملکت خود روی آورد !
کاشان شهری برای دیدن توریست های خارجی و از ما بهتران !

در دنیای تو ساعت چنده ؟

فرهاد ! خودش نام پر حاشیه و جذابی است ! بی خود این نام برایش انتخاب نشده نه؟ بی خود نیست که از نظر بقیه خل نشون داده میشه ! اصلا مگه عاشقی توی نام فرهاد گنجانده نشده ؟ پس همه چیز درسته ! رفتاراش حرکاتش ! باید هم درست باشه باید هم یک عاشق خل از کار دربیاد ! حتی معشوق هم خبر نداره ! فکر های دیگه میکنه ! خیلی وقت مونده تا بفهمه فرهاد یعنی چی ! عشق و عاشقی چه معنی میده ! عشق این قابلیت را داره که همه چیز رو تغییر بده و نگاه ها را به خودش جور دیگه ای نشون بده ! یک فرهاد ه خل و چل ! نه ! بگو فرهاد ه عاشق ! خیلی هم عاشق ….
نه با تو ! نه بی تو !

جشنواره های عکاسی در این ور و آن ور !

قصه تازه ای نیست ! قصه جشنواره ها و نمایشگاه ها در ایران و آن ور دنیا ! آن ور دنیا شامل این ور و آن ور خواهد شد فرقی ندارد تنها کافی است که در ایران نباشد ! جشنواره هایی که حتی نام بین المللی هم به دوش خود می کشند اما آیا واقعا بین المللی هستند؟ آیا قضاوت ها درست و بدون هر گونه قضاوت شخصی و گروهی است ؟ این ها تازگی ندارد و برای همین هم هست که اگر به صورت جدی و دقیق این جشنواره ها را دنبال کنید اسامی برندگان و انتخاب شدگان برای شما تازگی نخواهند داشت و تقریبا اسامی در همه جا تکرار خواهد شد ! شاید به همین دلیل باشد که عطایش را به لقایش بخشیده ایم نه؟ اسامی داوران مشخص است و تقریبا تمامی داوران تنها در جشنواره ها جا به جا خواهند شد از این جشنواره به آن یکی و اسامی هم که کاملا بر اساس اساتید داور در جشنواره ها انتخاب می شوند ! اصلا وقتی نام یک داور را در این جشنواره های وطنی و حتی بین المللی وطنی شنیده می شود سبک و سیاق کار و برندگان از همان ابتدا مشخص است !
استاد خوب عکاسی من علی رجبی کسی که با وجود جوان بودنش از تجربه ها بالای عکاسی و همین طور ادیت عکس برخوردار بوده و نه تنها اسمش در ایران بلکه در خارج از ایران به خصوص آمریکا بسیار صدا کرده از نمونه آن مصداق بالا است ! کسی که نه تنها حرف های زیادی برای صنعت عکاسی و این هنر دارد بلکه با کوله باری از تجربه و همین طور راه کار های جدید میتوان راه گشای جوانان این خاک باشد و افسوس که باز هم قدر زر را زرگر داخلی ندانسته است !! عکسی که سال قبل به راحتی در جشنواره به اصطلاح بین المللی خیام رد شد آن هم برای ادیت بسیار ساده روی آن نه تنها در همان سال قبل عنوانی را در جشنواره عکس دبی از آن خود کرد بلکه هم اکنون نیز با اعلام نتایج مسابقه Hasselblad Masters 2016 علی‌ رجبی در بخش عکاسی‌ خیابانی و شهری جایزه هسلبلاد مستر را از آن خود کرد و لقب هسلبلاد مستر ٢٠١۶ به علی رجبی تعلق پیدا کرد. همان عکس همان عکاس در یک جشنواره بین المللی عکاسی در ایران به راحتی مردود و از دور مسابقه حذف میشود و همان عکس در جشنواره های متعدد نه تنها راه پیدا میکند بلکه به مقام های بالا میرسد !
عکس و عکاس که یکی بوده اند ! پس مشکل از کجا است ؟ سخت گیری های جشنواره های داخلی ایران و یا ساده وارد شدن به جشنواره های عکاسی خارج از ایران؟ یا نه تنگ نظری اساتید قدیمی ایرانی ما که هنوز هم نمیتوانند جز خود و اطرافیان خود کسی را حتی ببینند؟ با راه یافتن و کسب مقام بالا برای استاد خوب و جوان ایرانی ما علی رجبی افتخار دیگری باز برای ایران و ایرانی رقم خورد و دلیلی شد برای تغییر روش در این گونه جشنواره ها در ایران !
اصل خبر این گونه است:
لقب هسلبلاد مستر ٢٠١۶ به علی رجبی تعلق پیدا کرد.
با اعلام نتایج مسابقه Hasselblad Masters 2016 علی‌ رجبی در بخش عکاسی‌ خیابانی و شهری جایزه هسلبلاد مستر را از آن خود کرد. این برای اولین بار است که اسم یک ایرانی‌ در این جایزه بسیار معتبر و در کلاس جهانی‌ قرار می‌گیرد.  وی همچنین به عنوان سفیر هسلبلاد برگزیده شد.
پیش از این نام بزرگانی همچون آنسل آدامز، هنری کارتیه برسون، ریچارد اودون, جف وال و سباستیا‌ئو سالگادو در
Hasselblad Award و عکاسانی همچون پاتریک دمارشلییر عکاس بسیار معروف مد، لوئیس گرینفیلد, نینا برمن و همچنین راسل جیمز در Hasselblad Masters به چشم میخورند.
جوایز مربوط به Hasselblad Masters در ماه سپتامبر و در مراسمی در نمایشگاه فتوکینا ۲۰۱۶ در کلن آلمان به برندگان تعلق میگیرد .

photo_2016-01-14_11-23-13

رفیقم رفت !

تازه به محل کار ما منتقل شده بود ! نمیشناختمش و به من هم تازه پست و اطاقی بزرگ داده بودند ! قرار شد مدتی را باهم باشیم تا محل جدیدش را تعیین کنند ! پرس و جویی نمیکنم و اون روز هم نکردم ! اون روز بارون میومد ! شدید و میدیدم که کنار پنجره می ایسته و سیگار میکشه ! دود سیگار رو هم از کنار پنجره که کمی باز کرده بود بیرون می فرستاد ! بیادم نیست از کجا باهم شدیم دوتا رفیق ! و برایم مهم هم نیست ! مهم باید باشد که از کجا و چه وقت؟ فقط بیاد دارم که هر چی فکر میکنم حتی الان هم اونو توی محل کار حس میکنم ! کم حرف میزد اما اگر هم میزد حرف هاش به دل می نشست ! از من سن بیشتری داشت و تجربه و سابقه بالاتری … شاید حدود یک هفته باهم بودیم و حرف میزدیم از همه جا ! و بعد دیدم پست مالی رو بهش دادن و از پیش من به اطاق کناری رفت ! بازهم با هم بودیم بازهم رفیق … یک جورایی بهم افکارمون نزدیک بود و یک جورایی پدرم رو در اون میدیدم … برام از همه جا خاطره داشت از هر چیز که میگفتم میتونست برام حرف بزنه و دوستش داشتم … الان هم دارم ….
سیگار رو زیاد میکشید اونم به انواع و اقسامش و همیشه در جواب من میگفت این سیگار خوبیه ضررش از اونای دیگه کمتره ! بهش میگفتیم سید … سید چرا میکشی … نکش تورو خدا ولی اون میخندید و چند تا شوخی باهام میکرد ! همیشه حس میکردم که دورا دور هوای منم داره و کارهام رو زودتر راه مینداخت اما در قانون و نظم خودش … تو کار با کسی شوخی نداشت ! کار باید جدی باشه و میدونست داره چکار میکنه ! میشد زود فهمید که همه دوستش دارن … یک جورایی به دل مینشست هم خودش هم حرف هاش ! جایی نبود که حرف خودش رو نزنه … کاری که فکر میکرد درسته رو انجام میداد و ترسی از کسی نداشت … مرخصی رو کم میگرفت و همیشه حضور داشت … شاید چند ماه دیگه بیشتر به بازنشستگیش نمونده بود !
خوشحال بود و نگاهش برق میزد … نوه دار شده بود و دوست داشت اون کوچولو رو … معلوم بود خیلی داره کیف میکنه معلوم بود راضیه … همیشه از نوه اش حرف میزد عکسش رو قاب کرده بود و گذاشته بود رو کنار میزش و همیشه یک نگاهش به اون عکس بود …. قرار شده بود یک بار هم من از نوه اش عکس بگیرم … قراری که نشد… مثل همه قرار هایی که باید بشه اما نمیشه !
این روزها دیگه سیگار نمیکشید و پیپ دستش بود … تو اطاقش که دیگه تنهاش گذاشته بودن همیشه پای اینترنت بود یا کتاب میخوند و بازهم باهم حرف میزدیم از اون قدیم ها … قدیم های من و اون به ۱۸ سال پیش برمیگشت نه بیشتر اما قدیم بود و هنوز جدید … میگفتیم و میخندیدیم …. هنوز هم هوای منو داشت و منم دوسش داشتم …. دود پیپ رو میداد تو ریه هاش و فکر میکرد …. مشخص بود که در فکره … اما نمیگفت چه فکری ! میگفتم سید دود پیپ رو تو نده این که سیگار نیست … بهم نگاه میکرد و من سرم رو مینداختم پایین …
این روزها منتظر بازنشستگیش بود که یک دفه مریض شد ! نیومد به محل کار و بعد از دوروز من فهمیدم … گفتن مریض بدی شده … بهش زنگ زدم … حال نداشت و معلوم بود درد داره … خوشحال شد که بهش زنگ زدم و این خوشحالی تو صداش بود …. بار دوم که هفته بعد بهش زنگ زدم بهتر بود از صداش پیدا بود … میگفت دوا درمون ها جواب داره میده … و منم خوشحال شدم و بهش گفتم آخی سید خوب شدی ها … هفته پیش خیلی حالت بد بود … خندید … دنبال دوا درمونش بود تهران رفته بود و بازهم هر از گاهی یا تلفنی بود یا میومد به محل کار اما نه مثل قبل … دیگه سیگار رو نمیکشید اما سیگار داشت اون رو میکشید ! اون همه دود دیگه کار خودشون رو کرده بودن و ….
دیگه نیستش … از پیشمون رفته ! ما رو تنها گذاشته ! به سادگی رفته … به این خیلی وقته که عقیده دارم باید برن این ها باید برن این خوبان این ها که باید قدرشون رو بیشتر بدونیم و ندونستیم باید برن … انگار اون ور کسی منتظرشونه کسی چشم به راهشونه و باید برن کارایی رو اون ور هم بکنن …
دلم گرفته … برای دل گرفتن دلیل کم نیست … برای شادی دلیل زیادی میخواهی اما برای دل گرفتگی دلیل ها کمه چرا که زیاد که بشه راه گلوت رو میبنده ! مثل الان که راه گلوی من بسته شده ! دلم گرفته ….
سید … دوستت دارم و به یادتم … سید ….

Apple Store

اگر میخواهی بخری بیارمش ! این جمله را بارها از مغازه دار ها شنیده ام ! جمله ای آشنا و درد آور ! جمله ای از نه آن فرهنگی که مدعی آن هستیم اما از آن دور شده و به این رسیده ایم !
بار اول بود که از مغازه اپل دیدن میکردم ! همه چیز به مشابه فیلم ها بود و سایت های اینترنتی ! مغازه ای به نام اپل استور با همان تبلیغات همیشگی اپل و رنگ ها و میز های ساده ! چیزی که در وهله ورود بیش از همه چیز به چشم می آمد … سادگی و رنگ های گرم ولی ملایم ! محیطی که در آن راحت میتوانستی همه چیز را امتحان کنی دست بگیری وزن کنی زیر و بالا کنی کار کنی و بالاخره تصمیم بگیری ! خلاف چیزی که به آن عادت داشتم ! میدانی چه چیز؟ احترام به مشتری !
همه چیز متفاوت بود و این تفاوت را حس میکردم ! به همان اندازه ای که در این متن علامت تعجب میبینید همان گونه این علامت بر روی سرم و در فکرم سبز میشد ! همه در حال کار بودند همه محصولات اپل را در دست داشتند و همه در حال مکالمه ! فروشنده که نه …. شاید بیشتر توضیح دهندگان را میتوانستی تنها از تی شرت ساده ای که پوشیده بودند و به رنگ خاکستری با آرم سیب گاز زده مشهور اپل از بقیه مردم تشخیص دهی !
میزهای ساده بدون هیچ دکوراسیونی و فقط محصولات اپل بر روی میزها همه محصولات با همه رنگ ها با همه مشخصات بدون اتیکت و شرح و یا قیمتی ! همه به اینترنت وصل شده و در حال کار ! مدتی را در ناباوری با محصولات اپل مشغول شدم مدتی که کوتاه هم نبود ! به هر میز که خواستم سر زدم تا یکی از توضیح دهندگان آنهم با علامت تعجب روی صورت من با استقبال گرمی گفت آیا کمکی از من ساخته است؟ گفتم موبایل میخواهم ! نگفتم میخواهم بخرم گفتم موبایل می خواهم و گفت اسم شما چیست ؟ نام کوچک را در نظر داشت و با گفتن آن و یادداشت کردن در آی پدی که در دستش بود گفت سر میز باشید دوستان من به شما ملحق خواهند شد! بازهم متعجب ماندم ! در کنار میز چند دقیقه ای ناباورانه بودم که دختر جوانی اسمم را صدا زد و پس از معرفی خودش گفت چه کمکی از من ساخته است؟ در دستانش دستگاهی بود که جایی ندیده بودم و آرم اپل بیش از چیز دیگری روی آن توی چشم بود ! از من در مورد خواسته ام می پرسید و با دریافت اطلاعات از من روی همان دستگاه انگشتانش را فشار میداد ! با توضیحات کاملی که میداد و دریافت اطلاعاتی که میکرد قیمت را مشخص کرد و پرسید نقد پرداخت میکنید یا با کارت اعتباری و آیا رسید میخواهید یا رسید برایتان ایمیل شود؟ گفتم هر دو و همان لحظه کارت اعتباری من را به زیر دستگاه کشاند و تمام ! به همان سادگی و در کسری از دقیقه بود که دستگاهی با همان مشخصات خواسته شده من در دستان من بود ! در فروشگاه جایی به عنوان صندوق دار نبود جایی به عنوان هیچ چیز نبود ! از من سوال کرد آیا دوست دارم ! نپرسید میخواهم ! پرسید دوست دارم تنظیماتش را همین جا انجام دهم ؟ آیا دوست دارم راهنمایی داشته باشم ؟ آیا …. همه چیز آن گونه که باید که برای من نباید بود ! به همان راحتی به همان سادگی و گوشی موبایل در دستان من و آماده به کار ! و هزاران فکر هزاران سوال هزاران چرا در ذهن من که هنوز هم در حال مکاشفه با خود هستم !

قلعه جنی (۲)

سال ۱۳۹۱ بود که مطلبی در مورد کیش و دیدنی غیر معمول آن نوشتم مطلبی در خصوص قلعه جنی کیش که شاید آن موقع هم زیاد برای کسی آشنایی نداشت که میتوانید آن را از این جا + بخوانید ! و خودم هم نمیدانستم که از اقبال خوبی در بازدید برخوردار خواهد بود و میتوان گفت این نوشته در بین همه نوشته هایی که در این وبلاگ داشتم پر بیننده تر بوده ! پس شاید مرور دوباره آن خالی از لطف نباشد و برای همین این باز هم که در سال ۱۳۹۳ شاید در آذر ماه سری به آن جا زدم تا علاوه بر عکس بتوانم مطلب بهتر و کامل تری را داشته باشم با چیزی به جز آن چه باید مواجه شدم! دیگر از آن قلعه و جن هایش خبری نیست ! این هم شامل تخریب های همیشگی شده ! درست است که قلعه جنی جزو آثاری به حساب نمی آید درست است که تا کنون شاهد تخریب و فرسودگی آثار باستانی حتی تاریخی و فرهنگی خود بوده ایم و این قلعه را حتی به عنوان یک اثر هم نمیتوانیم حساب کنیم و باید دل سوختگی هایمان را برای تخت جمشید که روز به روز در حال تخریب بیشتری است بگذاریم ! اما …. اما این قلعه هم می توانست جایی برای خرج کردن آدرنالین به حساب بیاید! بدون هرگونه خرج و بلیط و نگهداری !
شهر پدیده کیش در نزدیکی آن در حال برپایی است در وسعت بسیار و خاک برداری های آن کاملا قلعه را در بر گرفته و جاده ای که از جاده جهان شما را به قلعه میرساند نیز متروکه شده و در بعضی جاها آسفالت آن ازبین رفته و از دور هم دیگر آن قلعه را نمیتوان دید و وقتی در کنارش هم میرسی هیچ ابهتی از آن حتی در شب حس نمیکنی ! چراغ های کارگاه پدیده کیش به نوعی همه جا را روشن کرده و دیگر نه حس ترس داری و نه کنجکاوی ! دیگر از آن صدای پیچیده شدن باد هم خبری نیست ! چه رسد به صدای آن پره های بادی چاه در باغ مجاورش ! چرا که باغ هم از بین رفته و دیگر محلی حتی برای دیدن هم به حساب نمی آید!
پس دیگر کیش را فقط با کیش گردی در بازارهای رنگارنگش ادامه دهید !

سال جدید

نوروز و عید را از زمان کودکی به خاطر دارم ! شاید آن موقع ها که همه چیز متفاوت بود ! از رفتار مردم با هم تا وسایل و استفاده های آن ها ! آن موقع ها زمان نه چندان دور اینترنت و موبایل و تکنولوژی های امروزی وجود نداشت ولی زندگی ها راحت تر بود و مردم صادق تر و خوش تر ! به یاد دارم از آن ایام که آمدن نوروز را با چهارشنبه سوری به پیشواز میرفتیم ولی نه از این گونه چهارشنبه سوری های کنونی ! از این میدان جنگ و توپ و خمپاره خبری نبود و فقط آتشی کوچک به صورت بوته هایی خار و در هر کوچه و خیابان بود و سرخی من از تو زردی تو از من ! پرشی شادمانه از روی آتشی نمادین و پر سر و صدا ! صدایی نه از جنس خمپاره ۸۰ یا توپ ۱۱۰ ! صداهای خنده بچه ها دور آتش و همراهی بزرگ ترهایمان ! آن زمان ها نوروز را با چادری به سر کردن و مراسمی چون قاشق زنی بیاد دارم که کاسه بدست زنگ خانه ها را میزدیم و آجیل و آبنات بود که در آن کاسه های کوچک پر می شد!
نوروز با خرید های شب عید و فروشگاه ها هم یاد آور رسیدن سال جدید می شد و جامه های نو بر تن همه شادی را بر صورت ها با خنده طنین انداز بود!
چه بر سر آن سال ها آمد ؟ ما عوض شدیم یا نحوه زندگی ما؟ چه شد که این گونه برای خود هم غریب شدیم؟ از هم دور شدیم ! دیگر آن صفا و صمیمیت نیست؟ نوروز را اکنون با چه بیاد می آورم؟ با غرش ترقه ها و ترافیک خیابان ها؟ با بی احترامی های کوچک و بزرگ از همان مردم؟ یا آن مردم هم با تغییر نحوه زندگی و پیدایش تکنولوژی های جدید عوض شده اند؟ به دنبال چه در این دو هفته مانده به سال جدید سردرگم هستیم و در خیابان ها از هم پیشی میگیریم؟ انگار نوروز را باید زود به سرانجام برسانیم! تند و سریع زن و مرد … پیر و جوان در حال دویدن باشیم ! انگار عمرمان در حال تمام شدن است و باید زود کاری را انجام دهیم!
کاش کمی هم به داشته هایمان به اندوخته های سال قبل خود مراجعه میکردیم و پشت سر را میدیدیم ! چه در انبان نهادیم و چه چیز را میخواهیم بدست بیاوریم؟
و زنگ آغاز سال جدید نواخته میشود همان گونه که زمان در انتظار ما باقی نمیماند و به پیش میرود و انگار دیگر همه چیز به پایان رسیده و حال میتوانیم نفس راحتی بکشیم و ریتم تند زندگی را که در این هفته های آخر اسفند داشته ایم آرام کنیم! کاش بیاییم و از امروز آغاز گر باشیم … همان گونه که هر سال می خوانیم : ای برگرداننده دل ها و دیده ها . حال ما را نیکو ترین حال بگردان
به امید آن روز